الشيخ محمد علي الگرامي القمي

83

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

از هستى ، و به تعبير ديگر ، جداسازى هستى از هستنده به طورى كه هرگز خلط نشوند كار آسانى نيست ، و همين خلط منشأ اشتباه در بحث اصالت مهيت يا وجود مىشود . صدرالمتألهين حتى درباره‌ى مرحوم ابن سينا مىگويد : « شگفت اين است كه ابن سينا با اين كه آن قدرها به امور دنيا مشغول نبوده ( كه نتواند به خوبى به مسائل عقلى دقيق شود ) ، هر وقت بحث‌هايش به تحقيق هويات وجودى مىرسد و از امور عامه و مفاهيم فلسفى مىخواهد خارج شود ، ذهنش كند مىشود و ناتوان مىگردد . از جمله اين كه حركت جوهرى را ممنوع مىداند به اين جهت كه فكر مىكند حركت جوهرى منجر به تغيير ماهيت و انقلاب ذات مىشود و اين محال است . . . غافل از اين كه برخى موجودات انحاء و تجليات مختلف وجودى دارند و همه در زير پوشش يك ماهيت قرار دارند و اين معنى هرگز موجب انقلاب ماهيت نمىباشد . . . از جمله اين كه مثل افلاطونى را انكار مىكرد و مسأله‌ى رب النوع را كه افلاطون مثال مىخوانده است ، مسخره مىكرد . چون دو جور وجود طبيعى و عقلى براى انسان و غيره تصور نمىكرد ، و خيال مىكرد كه اين معنى موجب تفاوت ذات و دو ماهيت جداگانه مىباشد . از جمله اين كه مسأله اتحاد عاقل و معقول يعنى وحدت شخص ادراك كننده با شىء ادراك شده را انكار مىكرد و استهزاء مىكرد ، به اين خيال كه معناى اين حرف ، اتحاد ذات انسان با مثلًا سنگ و درخت مىباشد . و از جمله اين كه عشق ماده‌ى عالم را به صورت‌هاى عارض بر ماده تصور نمىكرد و . . . « 1 » ارسطو هم بحث درباره‌ى وجود و ساير امور عامه را كه از بحت‌هاى ديگر جدا كرد ، نام مخصوصى به آن‌ها نداد و فقط در مقاله‌ى ( ج ) رساله‌ى

--> ( 1 ) - / اسفار ، ج 9 ، چاپ جديد